تبليغاتX
دست نوشته های مردی در گذر زمان :مارکو

دست نوشته های مردی در گذر زمان :مارکو

نوشته های کودک درونی که روز به روز داره کوچیکتر میشه نه بزرگتر

 

نمی دونم چه حکمتیه که درست شبهای امتحان که ما بیداریم خدا حال دادنش

می گیره و همچین چند قطره بارون ناز می باره ... اون قدر ناز که آدم مثل دیووونه ها

با شلوارک و یه کاپشن کلاه دار میره تو ایوون خونه وای میسته و زیر بارون یخ میکنه

و بدو بدو میاد تو مثل گنجشکی که خیس آب شده یه گوشه کِز می کنه تا گرمش

بشه! آی که عجب بارون حال امشب !

میگن که آدم خدای خلاف هم که باشه ، اما وای به روزی که پایه خلاف داشته باشه!

امروز ظهر ،طبق معمول امتحانات کرم کتابم بیدار شده،از روی خر بازی نشستم

۱۳۰ صفحه کتاب قلعه حیوانات رو خوندم نوشته جرج اورول!

عجیب به روزگار امروز ما شبیه بود!حتما تو پست های بعد قطعه هایی از اون رو

می گذارم!

اومدم لپ تاپم رو باز کنم و پست بنویسم !دیدم داره بوی چوب سوخته و آتیش نم

خورده میاد!فکر کردم یه نفر که سردش بوده بیرون آتیش روشن کرده!دقت که کردم

دیدم از لپ تاپم بو بلند شده!فکر که کردم دیدم بله.....

چند روز پیش با اکیپ اوباش رفته بودیم باغ!کنار آتیش نشسته بودیم چایی

می خوردیم و با لپ تاپ آهنگ گذاشته بودیم !ماجرا از اونجا آب می خورد!

خانومی میگه: کم کم باید یه وبلاگ بزنی به اسم((ماجراهای مارکو و مادر زن جان))!

به نظرم فکر بدی نباشه!

خدا رو چه دیدید؟شاید  ماجراهای جالب انگیزی از آب دربیاد!

این روزها عجیب خوشحالم و خوشحالم که خوشحالی !

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 1:41 توسط مارکوپولو| |

 

چه عادت هایی دارم ،

که روزی آرزویم بود

و چه روز هایی دارم

عادت هایم از آرزو به آزارم تبدیل گشته اند....

چه روزهایی خواهد بود ،

که عادت هایم را به خاطره هایم تبدیل کنم...

اگر چه سخت است و ترک عادت موجب مرض!

پ.ن: همین جوری نوشتم که یادم بمونه!


بعد نوشت:

و عادت هایی هست ، که پایه و اساس زنده بودنم هستند!

ترک آنها موجب مرگ است و بس!

اگرچه بد است، اما زندگی بخش!

پس با طعم تلخِ شیرین این عادتها زندگی می گذرانم!!

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 22:4 توسط مارکوپولو| |

 

حدود چند ماهی هست که دیگه از نوشتن مثل قبل لذت نمی بردم..

راستش اولش فکر می کردم که شاید بد می نویسم...

اما فکر که کردم دیدم نوشتنم همونه .مثل قبل (اگر چه قبلا برای نوشتن بیشتر وقت میگذاشتم).

دیدم نوشتن همونه که بوده...شاید هم پخته تر شده ....!البته شاید!

تنها نتیجه ای که به ذهنم رسید اینه که شاید علت لذت نبردن از نوشتن این باشه که

سطح توقعم از خودم بالا رفته!اینکه چیزی فراتر میخوام..چیزی که بتونم تو یه خط یا یه جمله ...

همه چیزی که توی ذهنم هست رو منتقل کنم....

مثل یه بیت از شعر حافظ که هزار تا حرف برای گفتن داره...

نه اینکه بیام اینجا بشینم و ده صفحه تایپ کنم

 نه وقتی میام پشت این مانیتور کوفتی می شینم

تازه یادم باید که باید چی بنویسم؟؟ و منظورم رو بیان کنم... منظوری که شاید راحت تر بشه

تو چهار تا جمله کوتاه گفتش!

دوست دارم که فکرامو قبلا بکنم..تو تاکسی ...حین پیاده روی...یا هزار جای دیگه...

بعد بیام خلاصه اونها رو تو چند تا خط کوتاه بنویسم...

اینجوری هم وقت دوستام گرفته نمیشه و هم خودم راحت ترم!

یه کتابی رو حدود سه ماه پیش خریدم .... نخوندمش....

 ام افکر کنم برای شروع تغییر و تحول این کتاب بتونه خیلی مفید باشه....

کتاب خلق داستان کوتاه... اثر دیمن نایت

پ.ن: می دونم که خیلی از دوستانی که به این وبلاگ سر می زنن، بچه های هنر هستن و

 با این جور کتابها و نوشته ها خیلی بیشتر از من سر و کار داشتن.اگه دوستی کتابی

تو این زمینه به ذهنش می رسه ممنونم میشم که راهنماییم کنه یا هر راهنمایی دیگه....

خدا رو چه دیدید؟شاید آخر عمری به جای طبابت زدیم تو کار نوشتن و داستان!

نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 17:1 توسط مارکوپولو| |

 

یه وقتهایی هر کاری میکنم که بتونیمیه چیزی بنویسم!انگار که با زنجیر دستامو بستن!

اما امروز قفل زنجیر خودش  شکست!

شب با صدای شر شر بارون از خواب بیدار میشم و می فهمی که فردا صبح یه روز قشنگ

برای  راه رفتن  و پیاده رویه.

به خودم وعده میدم که اگه بشه با خانومی بریم باغ ا_ رم زیر بارون قدم بزنیم.

زنگ می زنم بهش میگم میای بریم پیاده روی؟

بنده خدا حق داره !امتحان داره.نمی تونه بیاد!میگه انشالله یه روز دیگه باز با هم میریم...

((البته این مکان هم مربوط به دانشگاست و حراستش هم اینجا فعاله فعاله.با اینکه دلم یه

خورده گرفت .اما باز هم به خانومی حق دادم که هم به خاطر امتحانش و هم به خاطر فضای

اونجا نتونسته بیاد!))

فکر کنم خیلی وقت بود که مثل دیوونه ها زیر شر شر بارون بدون چتر راه نرفته بودم!

راه نرفته بودم و لذت خیس شدن رو تو ذره ذره تنم حس نکرده بودم!بعد از یه امتحان

پدر دار آر واقعا امروز کیف داد.و جای همه شما دوستان رو خالی کردم .این هم چند تا

عکس از ماجرای امروز!واقعا زمستون با این بارون مثل بهار میشه و آدم کیف میکنه!

اینجا عمارت هست که وسط باغ بنا شده.

 

اینم یه درخت زیبا کنار یه برکه که پر از ماهیه!

من اسم برکه رو گذاشتم برکه ی بهشت!

اینم همون برکه ی بهشته که صحبتش رو کردم براتون!

پر از ماهی های گلی جور واجور و قشنگ!

اینم نمای باغ از درب ورودی عمارت هست.

هر کی گفت منظور این عکس چی بوده؟؟

جوابش رو توی پ.ن ها نوشتم .حتما بخونید فکر کنم جالب باشه!

 

پ.ن: امتحانم از هفته پیش شروع شده و امتحانات ما هم یعنی ماراتن!تا ۲۸ بهمن!فکر کنید که

چه شود!!!

پ.ن: تنها چیزی که می تونم بگم اینه که خدا رو شکر یه چند ماهی هست که وضع زندگی آرومه.

آروم و خوب.چه خوبه که آدم بتونه بعد از یه مدت با شرایط کنار بیاد و خودش رو بر اساس واقعیت ها

وفق بده و به شخص مقابل عادت کنه و دوستش داشته باشه...... آرومم و خوشحال و خدا رو شکر

می کنم که با خانومی جفت و جور شدم!

پ.ن: هر کی گفت بیشترین چیزی که توی امتحانات ترم لذت بخشه چیه؟؟

اینه:.................. عکس زیر رو ببینید!

بله !درست حدس زدید! این دیوار اتاق منه! با یه ویدئو پروژکتور که تصویر رو روی دیوار انداختم!

آخ که چقدر کیف میده آدم بشینه فیلم نگاه کنه !هدست هم تو گوشش بگذاره و بدون هیچ صدای

اضافی !دوستان هر کسی بلیط میخواد زودتر اعلام کنه!

جواب سوال: عکسی که این پایین می بینید در واقع عکس اصلی هست .این عکس نمای یه

دختر و پسر هست که تصویرشون افتاده تو برکه ی بهشت !و من این عکس رو Rotate کردم  و

چرخوندمش تا شد عکس بالایی!اگه دقت کنید تو عکس بالایی تکه های قرمز توی آسمون هستند.

اون تکه ها در اصل ماهی های برکه ی بهشت هستند.

توجه: لازم به ذکر است که دختر و پسر مذکور حدود 10 دقیقه بعد از اینکه عکسشون رو

 از تو آب گرفتم.به علت کارهای بی تربیتی که تو گوشه باغ با هم انجام می دادن توسط

حراست باغ دستگیر شدن!حالا هر کی جرات داره منو اذیت کنه تا ازش عکس بگیرم!

سه سوته بازداشته!

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 18:55 توسط مارکوپولو| |

 

تا حالا دقت کردید؟

چه تمام هفته چه عصر جمعه ها ....

به قول فرهاد که جمعه از ابر سیاه خون می چکه....

همیشه جمعه ها عصر همه به یه پوچی کشنده می رسند...

به یه پوچی که از پوچ بدتره..

اما خدا رو شکر این مشکل هم برای ما حل شده...

تا قبل از زمستون که جمعه ها از صبح با دوستان می رفتیم پیک نیک تا هفت و هشت شب...

وقتی هم می رسیدیم خونه اینقدر خسته بودیم که عینهو مرده خوابمون می برد...

و تو این فصل سرما .....

جمعه ها عصر جمع میشیم خونه ی یکی از دوستان جوجو ....

فیلم نگاه میکنیم و تخمه می خوریم و حرف می زنیم و میخندیم...

اذیت می کنیم و یاد می گیریم با تمام شر و شور به همدیگه احترام بگذاریم..

و جوجو هم که دیشب برامون لازانیا درست کرده بود و آورده بود...

خداییش هم خوب بود...

کاشکی همیشه اینقدر آدم حوصله داشته باشه که آخر هفته ها یا بره مهمونی

 یا مهمون  بیاد خونش...

یا به عبارتی کاش که یاد بگیرم اگرچه نمی خواهند بگذارند..اما مثل آدم زندگی کنیم..

مثل آدمهای کره خاکی....ساده و بی تکلف....فقط برای شادی..

 باور کنید همین مهمونی به ظاهر ساده ...کلی روحیه آدم رو عوض میکنه و آدم رو شاد

و سرخوش می کنه..

پ.ن۱: فکر کنم از ۲۸ این ماه امتحانام شروع بشه(( کیف میکنید؟میگم فکر کنم!!)

و امتحانات ما هم یعنی مصیبت برای یک نفر که از اول ترم شاید تا الان سر ۱۰ جلسه کلاس تئوری

کلا رفته باشه..

پ.ن۲: ممنونم از همه دوستانی که با وجود بی معرفتی ما باز هم بهمون سرم می زنن!

پ.ن۳: اندکی سبز(صبر) سحر نزدیک است!!!

نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 11:2 توسط مارکوپولو| |

Design By : Night Melody