دست نوشته های مردی در گذر زمان :مارکو
نوشته های کودک درونی که روز به روز داره کوچیکتر میشه نه بزرگتر
خلبان هواپیما سرا سیمه بود.هواپیما وارد طوفان شده بود.و هر لحظه دنبال جایی برای فرود میگشت.
پایین رو نگاه کرد.یه باند فرودگاه دید.هیچ گونه علامتی نداشت.فقط و فقط یه باند فرودگاه می دید.
فرود اومد.دور وبرش رو نگاه کرد.هیچ کس نبود.
پیاده شد.تا پیاده شد.دید اطرافش رو نیروهای مسلح محاصره کردن و بهش اعلام میکنند دستاشو
بالا کنه.
تا بالاخره متوجه میشه که تو یه فرودگاه سری سیا فرود اومده.
بهش میگن.امشب رو اینجا می می مونی.تا از اف بی ای استعلام بگیریم.بعد آزادت میکنیم.
خلاصه.استعلام میگیرن.و می بینن که درسته ، خلبان اشتباهی اومدن.
بهش میگن.آزادت میکنیم.اما به یه شرط.
اگه آزادت کردیم و رفتی جایی در مورد این موضوع با کسی صحبت کردی.و کسی از اینجا خبر دار
شدن پدرت رو در می آریم.
خلبان میگه باشه.و آزادش میکنن.
هنوز چند ساعتی نگذشته.که می بینن باز دوباره همون هواپیما با خلبان تو باند فرود میان.
بهش میگن مگه تو قول نداده بودی که دیگه اینورا پیدات نشه؟
الان دیگه پدرت رو در میاریم.
خلبان میگه:
شما هر کاری که دوست داری بکن.این خانم من تو هواپیماست.فقط بهش بگید که من دیشب کجا بودم!
بگید که اینجا نگهم داشتید.اخه تو خونه راهم نمیده!![]()
پ.ن: این پست رو گذاشتم که بگم ما مردها، چه ایرانی و چه خارجی آخرش زذ هستیم.
و هیچ کاریم نمیشه کرد.![]()
پ.ن:
می دونم که الان یه چند وقته نیستم.
میخواستم ازتون عذرخواهی کنم.حقیقتش این یه هفته همش درگیر این مدرسه تابستونی هستم.
از ۷ صبح تا ۱۱ شب.امیدوارم که به بزرگی خودتون ببخشید.
پ.ن:دیشب یه پست گذاشته بودم.ثبت موقتش کردم.فکر کنم به قدر کافی رو وبلاگ بود.
و تونست معنی رو برسونه و حال و حسم رو مشخص کنه.که مشخص کرد و خدا رو شکر مساله
حل شد.
مگه نه جوجه؟
همین دیگه.
خوش باشید.
یاحق
| Design By : Night Melody |


